تعطيل شد ...

احتمال اینکه سرویس های وبلاگ ایرانی بعد از مدتی دچار اختلالات چند ده روزه بشوند را می دادم و به واسطه همین از روز اول شب نوشته ها را به آدرس :‌

http://Babak.Ershadifar.Com

معرفی کردم تا برای روز مبادا کار دستمان ندهد.

به هر حال اگر شما به صورت مستقیم به این وبلاگ مراجعه کرده اید ،‌ لطفا از این آدرس ها استفاده کنید تا به خانه جدید راهنمایی شوید :

خانه جدید

از پرشين بلاگ هم به واسطه ميزباني اين چند وقت سپاسگزارم

نوشته : بابک در ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٦


دل ما ، رفته مهمانی ...

ایده نوشتن این پست برمی گرده به چند ماهه پیش که خیلی فضاش مناسب بود.

به هر حال قولش رو نیز به خیلی ها داده بودم و اونها نیز وعده کردند می آیند و می نویسند.

پس دلمون رو بیاریم به مهمونی و از عشق بگیم !

واژه ای که به تعداد نفرات روی کره زمین می تونه براش تعبیر و تعریف نوشت.

شما هم بیایید و بنویسید ،‌ مهم نیست آن شاعر و آن فیلسوف چه می گویند،‌ از دلتان بنویسید.

بايد پارو نزد، وا داد
بايد دل رو به دريا داد

برای ارایه نظر ،‌ نیازی به پر کردن قسمت نام و آدرس پست الکترونیکی نیز نیست !

«كـسـي آمــد كــه حـرف عــشــق رو بـا مــا زد
دل ترسوي ما هم دل به دريا زد
به يك درياي طوفاني
دل ما رفته مهماني
چه دوره ساحلش
از دور پــــــــــــــــــــيــــــــــــــدا نـــيــســــت
يـــه عــمـري راهــه و در قـدرت ما نـــيــســــت
بـــــــــايــــــــد پــــــــــــارو نــــــــــزد ، وا داد
بـــــــايــــــــد دل رو بــــه دريــــــــــــــــــا داد
خـودش مــي بــردت هـرجــا دلــش خــواســت
بــه هــرجــا بــرد بـدون سـاحـل هـمـونجاسـت
بــه امـيـدي كه ســـاحــل داره ايــــن دريـــــــا
بــه امـيـدي كه آروم مــي شـــه تــــا فــــــردا
بــه امـيـدي كه اين دريا فقط شــاه ماهـي داره
به عشقي كه نمي بيني شباشـو بي سـتـاره
دل ما رفته مهماني
به يك درياي طوفاني
بايد پارو نزد، وا داد
بايد دل رو به دريا داد
خودش مي بردت هرجا دلش خواست
بــه هـرجـا بـرد بـدون ســاحــل هـمونجاست»

حکایت اون روزها

نوشته : بابک در ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦


الهه جنگ ...

این عکس با تصاویر ۶۷۰ سربازی که در عراق کشته شده اند ،‌ ترسیم شده است .

در هنگام بارگذاری عکس در وبلاگ آرزو کردم این کره خاکی از شر هر چی جنگ افروز و جنگ طلب هست رها شود ، هر چند که محال است !

نمی دانم اگر می خواستند با تصاویر عراقیها آنرا ترسیم کنند ،‌چه عکسی در آینه می افتاد؟!

نوشته : بابک در ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦


هنر و هنرمند ...

با آنکه ۲ پست نیز از فال حافظ گذشته است اما بحث ما از شاهین قضا به تعریف هنر و هنرمند کشیده شده است .

دعوت می کنم دوباره به قسمت نظرهای فال حافظ سری بزنید.

نوشته : بابک در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦


به نام مادر ...

اصلا مهم نيست روز شمار مربوط به چه تقويمي است !
مهم اين است كه در همه اين ۳۶۵ روز سال همه مان با هم ، فرصتي پيدا مي كنيم تا صبح مان را به ياد مادر و به نام او آغاز كنيم .
شايد امروز و يا هر روز ديگري كه همه مان به خود مي آييم و سر تعظيم براي پاكـتـرين عـشـق دنيا فرود مي آوريم.

براي عاشقي كه "ما به ازا" نمي خواهد براي همه فداكاري هايش.

پس اين نوشته را تقديم مي كنم به مادرم كه دردانه ام است در اين عالم هستي.
و به باد دو مادربزرگم كه ديگر ندارمشان يكي را در آغاز پاييز و ديگري را در پايان زمستان دست تقدير از پيشمان برد.

به نام مادر ، براي مادر ...

نوشته : بابک در ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦


مرد سال ۱۹۵۱ ...

این نوشته را به پیشنهاد راضیه در وبلاگ قرار دادم که چه پیشنهاد خوبی بود.

در ادامه این متن با دو مطلب در ارتباط با دکتر مصدق ،‌ مواجه خواهید شد که از قضا یکی از آنها به قلم مسعود بهنود می باشد و دیگری گذری است بر انتخابی که مجله تایم در سال ۱۹۵۱ کرد.

نیازی به توضیح نیست که بین آن انتخاب و شایعاتی که در پایان سال ۲۰۰۶ در خصوص انتخابی دیگر و از این نوع مطرح بود تفاوت بسیار است !

اگر باور ندارید بر روی لینک های زیر کلیک کنید و این دو مطلب را بخوانید آن تفاوت و بسیاری دیگر بر شما روشن خواهد شد.

مرد سال ۱۹۵۱ جهان

ریزش احمدآباد

نوشته : بابک در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦


فال حافظ ...

اول امسال بود که به خاطر تعریف های شهاب از شیراز و علاقه وافری که به حافظ داشتم قصد سفر به آنجا را کرده بودم . برای خودم تعیین کردم در اردیبهشت امسال گذرم به شیراز افتد که نیفتاد ! به طلبیدن و یا نطلبیدن حافظ ربطی نداشت که از بی همتی خودم بود.

به هر حال بعد از آن سفر نرفته ،‌حافظ امروز پیشکی جوابم را داد!!

یادبادآنکه سرکوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

برزبان بود مرا آنچه ترا در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد

عشق میگفت بشرح آنچه برو مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که درین دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان بخرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گِل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل درین مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود

نوشته : بابک در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦


يه خواهش ...

لطفا هنگام نگارش کامنت ها ،‌دقت کنید غلط دیکته ای نداشته باشند ! غلط تایپی اجتناب ناپذیره و برای خواننده قابل قبول . اما اولی چندان زیبنده شما نیست .

دوستان ما را در این محیط با همان اسم و رسمی که برای خود انتخاب کرده اند خطاب کنید.مطمئن اگر نویسنده کامنتی از نام کوچک خود استفاده می کند به خاطر این است که می خواسته با همین نام خوانده شد.

درسته یه خواهش من شد ۲ تا ،‌ اما خیلی اوقات ناچار می شم کامنت ها را ویرایش کنم که جدای از دردسر آن ،‌ دوست ندارم که این کار رو بکنم.

ممنون از همتون.

نوشته : بابک در ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦


وصيت نامه داريوش بزرگ ...

 در دست نوشته های نیما پیگیر بحثی بودیم به نام « بی هویتی فرهنگی » این امر باعث شد به شب نوشته هایم کمتر مراجعه کنم!

آن نوشته های نیما و توصیه یکی از دوستان مرا بر آن داشت تا وصیت نامه داریوش بزرگ را در این پست قرار بدم.

تعداد سطرهای آن زیاد می باشد ،‌ ابتدا خواستم خلاصه ای از آن را در سایت قراردهم که فکر کردم چندان لطفی ندارد.

کل فایل را که به فرمت PDF برایم ارسال شده بود ،‌ ویرایش کرده و لینک آنرا برای دریافت در اینجا قرار می دهم.

این پاسخ را نیز به آنهایی که می خواهند این وصیت نامه را دستمایه ای برای اتهام واپسگرایی روحیه وطن پرستی قرار بدهند پیشاپیش بگویم که قسمت های آبی رنگ آنرا خوب بخوانید متعلق به همه زمانها خواهد بود.

وصیت نامه داریوش بزرگ

نوشته : بابک در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦


بيا دوباره آغاز كنيم ...

ديشب بطور اتفاقي سي دي كليه اشعاري كه شاملو با صداي خود منتشر كرده بود را در غرفه اي در فرودگاه شيراز پيدا كردم.  يكي از اشعار اين سي  دي، اشعار ماركوت بيكل شاعر آلماني است كه شاملو سالها پيش در كاستي تحت عنوان "چيدن سپيده دم" منتشر كرده بود.  امشب پس از سالها دوباره به اين شعر گوش دادم. بخشهايي از اين شعر بسيار شبيه گلايه ي يكي از صميمي ترين دوستانم به من است كه من را متهم به انكار احساساتي مي كند كه به باورش بارها بر زبان آورده ام:
"ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه "سگ من نبود"
ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن، بی احساس "عشقی"
او را به خود وانهادن و گفتن که "دیگر نمیشناسمش"
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که " من این چنینم""
و البته دوستم اين واژه ي "ساده است" را با كلامي كه مفهوم آن به "نا جوانمردانه است" نزديكتر است بيان مي كند:  "عشق سوِِء تفاهمی است که با " متاسف ام" گفتنی فراموش می شود !"  به خودم مي گويم با سوِِء تفاهمی به قضاوت من نشسته است. به شعر گوش مي دهم:
"تنها آنكه بزرگترين جا را به خود اختصاص نمي دهد
از شادي لبخند بهره  مي توان داشت
آنكه جاي كافي براي ديگران دارد
صميمانه تر مي تواند با ديگران بخندد، با ديگران بگريد"
اين بخش از شعر من را به ياد گلايه ي دوست ديگري مي اندازد كه مي گويد من خود را در جايگاه خدايان نشانده ام و به همين دليل از زمين و  زندگي و زيبائيهاي آن لذت نمي برم. و البته كلامش در مورد من صراحت بيشتري دارد: " از دار و صليب و آسمانها و جایگاه خدایگان به زمین بیا و قدری درنگ کن قبل از اینکه قضاوت کنی. آن وقت شاید فرصت لذت بردن از زیبائیهای زندگی را پیدا کنی... و ... کسی که به تنهائی خو گرفته نمی تواند دوست داشته باشد".  به خودم مي گويم با سوِِء تفاهمی به قضاوت من نشسته است.
به شعر گوش مي دهم:
"نان بودن
نان شكستن
نان قسمت كردن
نان بودن"
مي گويم: حرف من هم همين است. در يك جاي اين روزگار سبز، كركسي به كمين مرگ دختر بچه ي گرسنه اي نشسته است.
به شعر گوش مي دهم:
"اين پرنده كه با شكوه به پرواز در مي آيد
بال مي گشايد و پرواز كنان مي گذرد، و،
مي چرخد و آرام بر هوا مي لرزد.
آدمي را نيز هواي پرواز در سر است
تا دور شود و راهش را بيابد و در آرامش به جستجو بپردازد...
و چون پرنده كه بر زمين مي نشيند، بال جمع مي كند و دانه بر مي چيند
و به تور صياد و دام خطر مي افتد،
آدمي نيز باز مي گردد
تا خود را به زندگي و تقدير خويش بسپارد."
شعر من را به ياد كلام يكي ديگر از دوستانم مي اندازد كه مي گويد تن به تقدير سپاردن انسان اگر "آگاهانه" باشد، "عاشقانه" است، و وقتي عاشقانه است، بايد ادامه اش داد.  مي گويد: " كار شاعرانه و يا قهرمانانه مي تواند پايان دردناكي نيز داشته باشد ، اما عاشقانه آن نه  ... و ... آغاز يک عاشقانه بدون در نظر گرفتن نتیجه و پایانش شروع يک تکامل هست" و در مورد من نتيجه گيري مي كند " او از همه ما عاشق تر است ... اما نمي دانم چرا نمي خواهد ما بدانيم و او اعتراف كند كه در آن قلب پاك ،‌ تلاطمي از عشق و صفا برقراراست"
به ترديد مي افتم كه او علاقه ي من به رنگ زرد ليموئي را نشانه يي از نااميدي مي داند و كلامش مي كوشد من را  از دنياي شاعرانه و قهرمانانه جدا كند و به عالم صرف عاشقانه اي هدايت كند كه من در مقياس زمان و مكان " زنجيرش" مي دانم. به خودم مي گويم با سوِِء تفاهمی به قضاوت من نشسته است.
به شعر گوش مي دهم:
"در تمامي راه ها، سنگهايي افتاده است كه وا مي داردمان آهسته تر گام بر داريم
بايستيم، افتادگان را ياري دهيم."
نوشته هاي دوستان را مرور مي كنم. شعر با حرفهاي آنها بيگانه نيست. شعر ادامه مي دهد:
" چه مدت لازم بوده
تا كلمه ي " عقل" بر زبان جاري شود
تا حركتي اعتماد انگيز انجام گيرد"
آيا من بي اعتماد بوده ام؟ آيا دوستانم مرا به انكار ناجوانمردانه ي  احساسات، به بي صفتي خدايگان، به سقوط در ورطه ي نوميدي متهم كرده اند؟ آيا در اين"جهان ظلماني" مي توانم "باشم"؟ تا در يابم مفهوم زندگي، دوست، دوست داشتن، و لذت بردن را؟ تا باز شناسم خودم را؟ شعر مي خواهد به من پاسخ دهد:
" پيش از آن كه واپسين نفسها را برآرم
پيش از آن كه آخرين پرده برافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
بر آنم كه زندگي كنم
بر آنم كه عشق بورزم
بر آنم كه "باشم"
در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه...
تا دريابم، شگفتي كنم، بازشناسم:
كه ام؟
كه مي توانم باشم؟
كه مي خواهم باشم؟"
تحملش را ندارم. جواب آرام بخشي براي روح سركشم از شعر نگرفتم. به كلمات پر شتاب تري نيازمندترم.

شعر را به عقب مي برم. دوست دارم مخاطبش دوستانم باشد، "نه به كساني كه نيازمند من اند، به كساني كه من نيازمند ايشانم":

"بيا دوباره آغاز كنيم
كسي نمي داند چقدر فرصت باقي ست ..."

      Sh  -  بيست و چهارم خرداد هشتاد و شش

نوشته : بابک در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦


شايد يه لحظه ای ديگه ...

نمي خواستم بدون رعابت حق تاليف اين نوا را در اين سايت منتشر كنم، اما چه كنم كه خيلي زيبا است.

اين آهنگ متعلق به آخرين آلبوم رضا صادقي است كه در داخل ايران نيز منتشر شده است .

براي دريافت آن روي لينك زير كليك كنيد :

دریافت فایل صوتی

نوشته : بابک در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦


افسانه چنين می گويد ...

سخن از پرنده ایست افسانه ای که در تمام زندگیش تنها یکبار می خواند.

آوایی دلنشین و بی همتا.از آن لحظه که آشیانه را ترک می کند در جستجوی درختی است با شاخه های پرخار و تا یافتن از تلاش باز نمی ماند.

آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخه های وحشی درخت پر می کشد ،‌ اوج می گیرد و بربلندترین و تیزترین خار ،‌ تن به تصلیب می سپارد.

در لحظه واپسین با آوایی دل انگیزتر از ترنم کاکلی و بلبل از احتضارش فراتر می رود.

آوایی طرب انگیز که زندگی بهای آن است.

چنین است که جهان از حرکت باز می ایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است ،‌چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه بدست می آید.....

یا لااقل افسانه چنین می گوید .

نوشته : بابک در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦


بابک خرمدين ...

یکبار که در خصوص نام خودم پرسش کردم اولین و آخرین جوابی که شنیدم ،‌ سابقه تاریخی آن بود که برمی گشت به یکی از دلاوران سرزمین ایران.

این حس و بدگویی های معلم تاریخ دوران راهنمایی مرا برآن داشت تا در خصوص او بیشتر بدانم و کتاب بابک نوشته جلال برگشاد و ترجمه دکتر رضا انزابی و رحیم رییس نیا راهگشای من بود در این تحقیق  درسالهای ۱۳۶۷-۱۳۶۸ خورشيدی.

که البته کسب دانش در خصوص سابقه تاریخی خرمیان در آن زمان باعث اخراج یک جلسه ای من از کلاس شد ،‌ که امروز برایم بسیار مایه افتخار هست.

در نوشته های قبلی ،‌خاطراتی از دلاوریهای بابک خرمدین و قیام او به صورت کاملا اتفاقی نوشته شده است اما در این نوشته می خواهم تنها به نکته ای اشاره کنم که امیدوارم مرا به سرنوشت آن کلاس تاریخ نیاندازد :

همیشه از خودم این پرسش را می پرسیدم در صورتیکه بابک آنچنان که در نوشته های تاریخی از او نام برده شده است ،‌بوده پس چرا در کتابهای تحصیلی و جامعه او را بسیار کمرنگ و یا پراشتباه نشان می دهند؟

چرای آن شاید برای این باشد که :‌قیام بابک خرمدین و سایر قیام های مشابه او پاسخ روشنی است به تقلبی که در تاریخ صورت گرفته و« آنهم پذیرش بی قید و شرط اسلام توسط ایرانیان است! »

اگر آنچنان که برایمان گفته اند واقعا ایرانیان اسلام را بدون هر گونه مقاومتی از سوی اعراب پذیرفته باشند ، پس دشت جلولاء (‌پوشیده از اجساد )‌ ،‌قیام خرمیان ،‌ سرخ جامگان و ...  برای چه بوده است ؟

به امید اینکه این سرزمین همواره شاهد فرزندانی چون بابک خرمدین باشد ،‌ جایشان خالی است !

نوشته : بابک در ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦


لحظه وصال ...

در روزي كه  با يك بي حوصلگي مفرط شروع شده باشد ، قطع ارتباط اينترنت - يكي از دلمشغولي مجاز اين روزهاي ايران  - ديگر مي شود همان مصيبت عظما !

 

شايد تو تمام اين 720 دقيقه ، دل به چراغ سبز مودم ADSL داشتم كه در لحظه وصال سبز شود كه نشد !

 

بيچاره زمانيكه دل به چراغ سبز مودمي خوش كرده باشيد كه بهتر از آن است كه دل خوش به چراغي در ناكجا آباد.

دنياي غريبي است كه گويا هر نعمت خوب آن مي بايست اول تلخ شود و بعد گوارا .

شايد هم اين ذات بشري ماست تا چيزي را از كف ندهيم ، در دل جاي نخواهد گرفت.

 

چراغ مودم من كه سبز نشد و ناچار پناه بردم به مسلك ديگري و آنهم براي اينكه شب نوشته هايم را كامل كنم.كه هر يك از ما در دوره اي اينچنين كرده ايم بعضي براي روزنوشته هايشان و يكي مثل من براي شبهاي آن.

 

لحظه وصال من بعد از 720 دقيقه ميسر نشد و  اميدوارم لحظه وصل شما نيز طول نكشد كه عموما راهكارهاي ديگر جواب نمي دهد و شايد انتظاري بيش از يك و نيم ميليون دقيقه را نيز طلب كند !

 

              حكايت شب هجران فروگذاشته به

                  به شكر آن كه برافكند پرده روزوصال

نوشته : بابک در ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦


روی جلدم بنويس مسافر ...

خیلی از دوستان که لینک سایتشون را در قسمت نظرات قراردادند و من تایید نکردم ،‌دلخور شدند.

اما خب چون در همه موارد ! ،‌ بین لینک و موضوع هیچ سنخیتی وجود نداشت دستم بر روی دکمه عدم تایید بهتر چرخید.

اما امروز می خواهم از سایت کتاب مسافر برایتان بگویم که ایده آن از یک سایت خارجی گرفته شده است و برای دومین بار در ایران تجربه می شود.

نمی دانم پیاده سازی این پروژه ها تا چه حد در فرهنگ ایرانی ما امکان پذیر باشد. اما وظبفه خود دیدم این پست را اختصاص دهم به آنهایی که دغدغه ای فرهنگی برای ایران در ذهن دارند.

در این سایت برای کتابی که دوست دارید در دنیا رهایش کنید ،‌یک کد اختصاص می دهند و شما آنرا در دسترس  هر کسی که می خواهید و یا هر مکان عمومی قرار می دهید و این کتاب می شود مسافر شما!

اطلاعات بیشتر را در سایت کتاب مسافر جستجو کنید.

رفتن به سایت کتاب مسافر

نوشته : بابک در ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦